ماه مهربون
یادت پرچم صلحی است میان شورش این همه فکر...
دلم گرفته دلم از همه گرفته دلم از خودم هم گرفته دلم یک گوش شنوا میخواهد که فقط بشنود درددلهایم را بدون ذره ای نصیحت بدون ذره ای قضاوت فقط یک گوش شنوا خدایا توقع زیادی است؟!؟ بعضی افراد هستند که تکلیفشون با خودشون هم روشن نیست، و همین باعث میشه که بقیه هم در برخورد با اونها تکلیف خودشون رو ندونن..مثلا یه روز میبینیشون اینقدر سر حال و شاد هستن و خوب باهات برخورد میکنن که باعث تعجبت میشن و روز دیگه بدون هیچ دلیلی اینقدر سرد و بی روح باهات رفتار میکنن که باز هم باعث تعجب میشن..حالا برای بار بعدی که قرار هست این افراد رو ملاقات کنی میمونی که امروز از کدوم دنده پا شده و در چه حالتی هست..خب ارتباط برقرار کردن با این افراد خیلی سخته دیگه...و جالب اینه که حالتشون تحت هیچ شرایطی قابل تغییر نیست و توقع دارن که شما هم خودت رو با اونا سازگار کنی..واقعا ارتباط برقرار کردن با این افراد هنری میخواد که فکر میکنم من بلد نیستم..!! راستش را بگو چه مشکلی با خواب چشمانم داری که تا تو در ذهنم هستی خواب اجازه ورود به چشمانم را ندارد..!! تو زن شدی..نه برای در حسرت ماندن یک بوسه که برای خلق بوسه ای از جنس آرامش تو زن نشدی که همخواب آمهای بیخواب شوی تو زن شدی که برای خواب کسی رویا شوی تو زن نشدی که در تنهاییت حسرت آغوشی عاشقانه را داشته باشی زن شدی تا.. آغوشی در تنهایی عشقت باشی..! عشق یعنی مادر صبر یعنی یک زن مهر یعنی دختر نور یعنی خواهر هر چه هستی، عشق یا صبر، مهر یا نور روزت خجسته باد پ.ن: کاش امروز پیش مامانم بودم و حضوری بهش تبریک میگفتم.. در سمت تو ام دلم باران ، دستم باران دهانم باران ، چشمم باران روزم را بندگی تو پا گشا میکنم هر اذانی که می وزد پنجره ها باز میشوند یاد تو کوران میکند هر اسم ،تو را که صدا میزنم ماه در دهانم هزار تکه میشود کاش من همه بودم با همه دهان ها تو را صدا میزدم کفشهای ماه را به پا کرده ام دوباره عازم تو ام تا بوی زلف یار در آبادی من است هر لب که خنده ای کند از شادی من است زندگی با توست زندگی همین حالاست! تو مرا آنقدر آزردی که کوچ کنم از شهرت بکنم دل ز دل چون سنگت تو خیالت راحت میروم از قلبت میشوم دورترین خاطره در شبهایت تو به من میخندی و به خود میگویی: باز می آید و میسوزد از این عشق ولی...برنمیگردم...نه..! میروم آنجایی که دلی بهر دلی تب دارد عشق زیباست و حرمت دارد تو بمان... دلت ارزانی هر کس که دلش مثل دلت سرد و بی روح شده است.. سخت بیمار شده است.. تو بمان در شهرت..! منبع: فیس بوک این 3 روز تعطیلی رو رفتم سفر و خیلی بهم خوش گذشت..یک روز رو در طبیعت و در دل کوه به سر بردیم..مناظر قشنگی بود و خیلی لذت بردم..خواستم شما هم توی این حس خوب با من شریک بشید..اگه تمایل دارین ادامه مطلب رو ببینین من از میان همه شما منتظر کسی بودم که نیامد! به گمانم دریا چشمی برای گریستن نداشت ور نه آن پرنده بی جفت به جای نم نم یکی قطره باران چشم به راه دو دیده من از دریا نمی گریخت سید علی صالحی امروز تولدمه و با اینکه خیلی ها یادشون نبود که حتی یه تبریک بگن ولی مهم نیست و خوشحالم اینم کیکی هست که دوستم زحمت کشیده و برام درست کرده تولدم مباااااااارک دیروز بعد چند وقت تصمیم گرفتم یه کم درس بخونم ، رفتم روی مبل نشستم و کتابم رو گذاشتم روی پام و بازش کردم که شروع کنم به خوندن که یهو احساس کردم یه چیز خاکی رنگ وسط کتابم شروع به تکون خوردن کرد ، نفهمیدم چطوری کتابو پرت کردم اون طرف و رفتم روی مبل وایسادم ، تمام بدنم داشت میلرزید ، بعد دیدم که یه چیزی شبیه هزار پا از لای کتابم در اومد و رفت زیر بالش ، تلفن توی دستم بود میخواستم زنگ بزنم که گزارش بدم که یکی بیاد کمک ولی هیچ شماره ای به ذهنم نمیرسید، خلاصه بعد که تونستم زنگ بزنم بعد از 10 دقیقه نیروی کمکی رسید و هزار پا رو گرفت و برد... از دیروز تا امروز همش تو این فکر بودم که این هراز پا حتما خانواده ای ،دوستی ، آشنایی داشته دیگه...احتمالا باید منتظر بقیشون هم باشم... امروز رفتم سراغ کتابم که بخونمش، همون جای دیروز نشستم و همون کتاب هم دستم بود،یهو اتفاق دیروز اومد تو دهنم که چطوری کتابو پرت کردم و... تو همین افکار بودم که کتابمو باز کردم، دیدم یه چیزی داره با سرعت از روی صفحه کتابم به سمتم میدوه..دوباره صحنه دیروز تکرار شد و کتابو پرت کردم اون طرف..ولی این بار ترسم کمتر بود چون دیدم که یه عنکبوت خیلی خیلی کوچیک بود..این بار نیازی نبود زنگ بزنم نیروی کمکی بیاد..نیروی کمکی همون جا حاضر بود حالا دارم به این فکر میکنم که تا سه نشه بازی نشه..نگران خانواده هزار پا بودم حالا باید نگران خانواده عنکبوته هم باشم..احتمالا میان ازم انتقام بگیرن.. به نظر بعضی از دوستان این ترس من یه بیماریه..میگن باید درمانش کنی..فکر کنم باید به فکر درمانش باشم..چون هم خودم زجر میکشم هم اطرافیانم پ.ن: یکی از بزرگترین استرسهای این روزهای من اینه که با گرم شدن هوا اگه یه روزی تنها خونه باشم و سوسک ببینم توی خونه چیکار کنم خوشبختی نگاه خداست، دعایت میکنم خداوند هرگز چشم از تو بر ندارد بعدا نوشت: احتمالا برای چند وقت وبلاگم رو آپدیت نکنم سال نو مبارک امیدوارم سال خوبی داشته باشید بنویسید به دیوار سکوت عشق سرمایه هر انسان است بنشانید به لب حرف قشنگ حرف بد وسوسه شیطان است و بدانید که فردا دیر است و اگر غصه بیاید امروز تا همیشه دلتان درگیر است پس بسازید رهی را که کنون تا ابد سوی صداقت برود و بکارید به هر خانه گلی که فقط بوی محبت بدهد گفتم: خدایا از همه دلگیرم گفت: حتی از من؟! گفتم: خدایا دلم را ربودند گفت: پیش از من؟! گفتم: خدایا چقدر دوری گفت: تو یا من؟! گفتم: خدایا تنهاترینم گفت: پس من؟! گقتم: خدایا کمک خواستم گفت: از غیر از من؟! گفتم: خدایا دوست دارم گفت: بیش از من؟! گفتم: خدایا اینقدر نگو من گفت: من تو ام، تو



ادامه مطلب

و عنکبوته این قدر ریزه میزه بود که با پرت کردن کتاب مرده بود...




| Design By : nightSelect.com |

